۱۳۸۹/۰۱/۰۴

بچه های که خودم نزاییدم!

بابا هیچ خوش نداشت حیوان توی خانه بیاوریم.اگر ماهی یا جوجه می خواستیم غیظمان می کرد .از یک هفته پیش از عید زجه مویه می کردیم که اجازه خرید ماهی را بدهد. قایمکی ماهی قرمز ها را میخریدم و اولش هم جلوی چشم بابا آفتابی نمی شدیم. وقتی هم که میدید سرش را از روی سعدی یا شمسش بلند می کرد ، صدای مرضیه یا دلکشش را کم می کرد و موعظه مان می کرد.که حیوان گناه دارد ... که توی این خانه اگر بمیرد آهش شما را میگیرد ... که خوب است کسی شما را بچلاند و خفه کند ... که ببین این ماهی هر بار که دهان باز می کند دارد شما ها را نفرین می کند. باز و بسته شدن دهان ماهی را می دیدیم و عذاب وجدان می آمد سراغمان .اما دو دقیقه بعد یادمان می رفت ...سابقه خوبی نداشتیم.یک بار آبجی بزرگه آب جوش سماور را ریخت توی تنگ ماهی ! در کسری از ثانیه کباب و نیم پز شدند و آمدند روی آب. خودم هم یک بار تو 8 سالگی عامدانه و آگاهانه جفت پا پریدم روی جوجه چند روزه و له اش کردم ! (خودتان را خسته نکنید ، هنوز هم پشیمان نیستم ) یک بار 20 بار مارمولکی را دار زدیم نمرد! پدسسگ! یک بار هم آبدزکی جستیم و زنده زنده سوزاندیم تا هر چی دزدیده پس بدهد ! پس نداد جونمرگ! موزاییک ها هم سیاه شد .اینطور شد که من حتی یک روز هم حیوان خانگی – سگی ، گربه ای ، جوجه ای ، گنگیشکی اصلن به درک حتی سوسک! – نداشتم.

تا اینکه دلم لاکپشت خواست. هی لاکپشت های بانمک و بازیگوشی را متصور می شدم که توی آب شیرجه می زدند و از دستم غذا می قاپیدند !!! سربند سابقه سیاهم خودم جرات خریدن لاکپشت پیدا نمی کردم.همین آقای الف مایه خیر شد؛ دو تا لاکپشت سنگاپوری بهم هدیه داد.همان ابتدای ورود به خانه تعهد دارم که این "جانور ها " از محفظه شان بیرون نمی پرند. کسی قرار نیست بیماری پوستی بگیرد و از همه مهم تر این جانور ها نمی میرند !!!!دو صباح نگذشته بود که شصتم خبر دار شد این قضیه حیوان خانگی به آن بانمکی که فکر می کردم نیست.قدرت خدا!! این لاکپشت ها شباهت بی نظیری به آقا دایی هایشان سوسمار ها و مار ها دارند ؛ ترسناک و زشتند.خنگ و کندند. بد اخلاق و عبوسند و یک چنگال های دارند که خدا را شاکرم قرار نیست با اینها توی لانه شان تنها بمانم.

دروغ چرا ؟! الان قدر پدر و مادرم را بهتر می فهمم . الان که دارم به ساز این دو تا جانور می رقصم. تازه از نگاهشان پیداست دو قورت و نیمشان هم باقیست! مثل یک کلفت بهم نگاه می کنند.تر و خشکشان می کنم و دریغ از یک نگاه مهربان . حواسم هست شلمان میگوی نمکی دوست دارد ، بامزي دل و جگر مرغ .هر دو عاشق کرم خونی اند. باید مواظبشان بود که آفتاب بگیرند که لاکشان نرم نشود.گیره می زنم به دماغم لجنشان را میشورم لاکشان را با نمک میسابم که انگل نگیرند. همین دیروز این شلمان بی پدر زده صورت بامزي را چنگ انداخته.پدر که بالای سرشان نیست .خودم دست تنهام. یک وسواس خرکی هم گرفته ام که نبینید! پوست دستم پکید. بس که شستم و باز هم وقت غذا خوردن عق ام میشیند. شما تا خودت بچه دار نشوی نمی فهمی من چه می گویم.بچه داری هم همین هاست دیگر .از من می شنوید : اگر به وقتش همه بچه های ایرانی جک و جانور خانگی داشته باشند جمعیت ایران نصف می شود . والله!





۱۳۸۸/۱۲/۲۵

آشتی ؟؟

بعد اولین معا.شقه مان ، خسته ، خودم را توی بغلت جا کرده بودم. جای توی بوی تنت گم شده بودم . حالم خوش بود .چیز نمی خواستم . ذهنم خالی بود.دنیا و مافیها به هیچ جایم نبود . حتی انگشت های تو را هم حس نمی کردم. دلم می خواست این لحظات کش بیایید و تا آخر دنیا ادامه پیدا کند. وسط همین حال خوش بودم که یک آن چیزی از ذهنم گذشت. هوشیار شدم.چشم های تو چقدر آشناست ؟ همین چشم های گرم خیس؟ من این چشمها را کجا دیدم ؟ بعد قیافه مریم آمد جلو چشم هام .قیافه سبزه و شیرین مریم...ای وای مریم !!!

زائل شدن عقل مثل پوسیدگی دندان است یواش یواش و گاماس گاماس اتفاق می افتد. مریم محبت بی حد و حصری به من داشت. بی حساب و کتاب . بچه بود.رفتارش به دلم نمی نشست. مریم بر عکس سایه من شده بود .با سماجت مخصوص دختر بچه های دبیرستانی پا پیچم می شد. انقدر آمد و رفت که مرا از رو برد ! ناچار به دوستیش تن دادم.سالی که من دانشگاه قبول شدم ، مریم افسرده شد.کم کم رفتار هایش عوض شد.باید ویرگول ها و نقطه ها را حفظ می کرد که درس خواندن به دلش بچسبد. دو ساعت می رفت توی حمام ؛ سدر میمالدی کف سرش .سدر را آب میکشید تخم مرغ میزد ، آن یکی را می شست ، گل سر شور میزد ، آب میکشید ، کوفت می مالید ....یک بار هم زنگ زد که فرار کرده .وقتی توی پارک جستمش داشتند بلندش می کردند.تاکسی گرفتم و پرتش کردم توی بغل ننه ی عقده ایش که روانش را به فا.ک بدهد .از همان روز ها دلم ازش سرد شد. مایه دردسر بود. حواسم جای دیگری پرت شد.درست همان لحظه که بهم نیاز داشت ، ولش کردم. ... دوباره که سراغش را گرفتم دو سالی می گذشت. از آن موجود سابق اثری نبود. کارم شد دست پشت دست کوبیدن و لب گزیدن.شوهرش داده بودند و مردک سبیل کلفت مادامی که مریم سر موقع خودش را میرساند زیر لحاف زناشویی ، وضعیت زنش به تخمش نبود .دوره افتاد توی مطب روانپزشک ها .یک هفته اینجا بستری بود ، ده روز آنجا .بعد هم که زنجیره خودکشی های نافرجامش شروع شد...


توی بغلت بودم ، وسط همان حال خوش که یاد مریم آمد سراغم . یاد چشم های مریم. نفس کشیدن فراموشم شد. زدم زیر گریه و به هق هق افتادم. ترسیدی و هول کردی « جانم !؟ چی شدی ؟ چکارت کردم ؟»


حالا عزیزم! اگر می بینی سر می سپارم به التماس هایت ، به مهلت خواستن های یک هفته و ده روزت ، اگر توی چشم های گرمت نگاه می کنم و به «آشتی ؟ آشتی ؟» گفتنت لبخند می زنم، از آسوده دلی نیست. نه به خاطر آن محبت شش دانگیست که می دانم بهم داری ،نه به خیالم هست که یک هفته و ده روزه ازم خوشبخت ترین زن دنیا را میسازی .نه جانم ! من با دلم تسویه حساب می کنم .من با خودم اتمام حجت می کنم. منی که تجربه ای مثل مریم را از سر گذرانده ام در ول کردن ها آدم ها و "برو به جهنم !" گفتن ها دست و دلم میلرزد. از اینها گذشته ؛ زنی که به دقت حافظه اش در یاد آوری بو ها و مز ها ، گرمی آغوش و تن صدا ایمان دارد ، قساوت مخصوص زنان بی تجربه را از دست می دهد .می ترسم وقتی ، بی وقتی توی آغوش دیگری با یاد چشم های گرم تو از عرش سقوط کنم.می ترسم روزی دلم یقه ام را بگیرد که چرا نگفتی : باشه ، آشتی ! آشتی !

۱۳۸۸/۱۲/۱۳

شوهرم رفته دوست دختر بازی !

امروز خروسخون شال کلاه کردم همراه بلوندی ، همين همسايه مجازيم ، زدیم به کوه. از دل سیاه شیطون پا به میدون درکه نگذاشته یه سیل و بارونی راه افتاد که نگو . گفتیم تا کی چشمون به آسمون باشه ؟! گاسم بند نیاد ! این بود که با دل خجسته ، بی که یه نصف چتر همراهمون باشه راه افتادیم بالا .بد نبینید ! دو پیچ بالا تر آب بود که از هفت بندمون می چکید ! حالا باز خدا پدر این محصولات oriflame رو بیامرزه که هیچ اثری از آرایش رو صورتم باقی نمونده بود . نه سیاه شدن زیر چشمی ، نه ماسیدگی سرخاب سفیدابی . هیچی ، طیب و طاهر !
لرزون لرزون و خندون خندون خودمون رو زور چپون کردیم تو کافه گرمی و دو استکان چایی و یک پر خرما و املتی ...




آ
یا کسی هست که معنایی "جاست فرند " را به این ملت بیاموزد ؟

گفتم براتون که تا نه بدترمون آب چکون بود ؟ این بود که من تو همون یه تیکه خاک وطن اسلامی یک کشف حجاب ملویی کردم و شروع کردیم جلو بخاری به خشک کردن خودمون. تو همون حیص و بیص یه عاقله زن 50 ساله ای اونجا بود که هم صحبت ما شد.یعنی در اومد :
- می خوایی با همین روسری خیس بری ؟؟؟ واااااااااااااییییییییییییی !!! نکنی !!! میچایی !
دردسرت ندم خواهر/برادر !زنه همین که بلوندی به هوای دست به آب رفت بیرون لبخند شیرینی تحویل داد :
زنه : نامزدید ؟؟؟
من :هاااااا!! نه ! دوستیم !
زنه : خوبه ! می خواید ازدواج کنید !
من : نه خانوم دوستیم ! دوست معمولی.
زنه : پسر خوبیه ها!!!!!
من : آره خیلی خوبه !
زنه : چی از این بهتر ! من حواسم بهتون بود ! دیدم چقد هواتو داره . همین خوبه دیگه !
من : آره خیلی مهربونه .آخه ما با هم فقط دوستیم .
زنه : قیافه اشم دلپسنده و شیرینه ! ازدواج کنید برین سر خونه زندگیتون .
من : آخه ... دوست اونجوری نیستم .... دوستیم فقط دیگه !
زنه : تا کی می خواید هی بالا پایین کنید ؟؟
من :!!!
زنه : پسره خوبه ! من تجربه دارم که اینو بهت میگم .چی بهتر از این !

من: آها !! باشه خانوم !



شوهرم رفته دوست دختر بازی !

زن عاقله با تجربه سرد و گرم کشیده بعد از بسیار اصرار و ابرام بر ازدواج و اینکه زودتر بلوندی رو تور کنم (کوفت ! کی گفت تو بخندی ! ) ، در اومد که :
(حرکت آرام دوربین از شعله های بخاری به سمت زن عاقله . کلوز آپ از صورت زن عاقله !)
زن عاقله : همین دختران که راه می افتن تو کوه و کمر شوهرهای مردم رو قر می زنن . همین من ! سر سیاه زمستون ! آسمون گرومپیده ! با این زانوی آرتوروزی کشیدم بالا دوست دختر شوهرم رو ببینم !
من :!!!!!!!! ههیییییییییییییییییییییییییین !
زنه عاقله : آره جوونم . مردک 60 ساله شه افتاده به دوست دختر بازی ! صبحی به من میگه میخوای بخواه می خوای نخواه ! میگه کجاش عیبه ! ویکتورایا مگه نیست !!!! گفتم بیام ببینم دوست دخترش کیه ! دیگه پاهام بیشتر نکشید برم بالا . منو گذشت خودش رفت ! .... چکار کنم سر پیری .... طلاق بگیرم ؟!!!!!!



من شوکه و کبود شده بودم که بلوندی بسان فرشته ای در قاب در ظاهر شد و خداحافظی گرمی کردیم و رفتیم و یک کافه پایین تر ، نفسم سر جا آمد که توانستم قضییه را براش واگو کنم !!!

۱۳۸۸/۱۲/۰۶

فا.حشه مغزی

(حتی ریش گذاشتن ، نمازخوون شدن ، برا اینکه صدتومن پول بگیرن ! جهان میگذره با صدتومن و بی صدتومن ..من 10 سال دیگه بیشتر زنده نیستم... اما خیلی بده که آدم فا.حشه مغزی باشه !!!)*

عشق دیر به سراغ من آمد.دانشجو بودم که دلم پیش تو شنگید. تو یه نویسنده و کارگردان یک لاقبا بودی . تاترمان به اجرا نرسیده به عشقت اعتراف کردی.اینطور بود که پای یک مرد عجیب به زندگی من باز شد ! یک لیبرال مارکسیست کمونیست لائیک دو آتشه ، یک مرد عصیانگر معترض ! به همه چیز های که برای من عادی شده بود اعتراض داشتی. به جامعه متعصب ، به مادر مذهبی ، به دائی کلاهبردار پولدار ، به آخوند ها ... ارشاد رد می کرد تو دوباره می نوشتی ، سالن تمرین را می گرفتند ، وسط پارک تمرین می کردیم.... دوره ای توی زندگیم آغاز شد که پر بود از حرف های بودار پنهان و پیدا ، زنده باد ها و مرده بادها، سجاد گردی و کافی شاپ دنج احمد آباد . عین های پر رنگ اول اسمت روی کتاب های سیاسی که بهم هدیه می کردی ، عین های پر رنگ اول اسمت حاشیه کتاب شیمی مورتیمر و فیزیک هالیدی من ، میگرن های سگی من و دستهای که پیشانیم را نوازش می کرد تا من دنیا را بالا بیاورم !

هنوز هم نمی دانم چی شد که دیگر نخواستمت. کات کردیم . روز آخر زدی زیر گریه و با خشم پیش بینی کردی که سال دیگر افتادم به بچه داری ! و گفتی می روی ته باغ انگورتان شراب های خانگی درست می کنی و می نویسی تا روزی کتاب هایت باعث حسرتم بشود.

من اما به بچه داری نیافتادم. برگشتم تهران و دوباره دانشگاه قبول شدم و راستش تو دیگر به یادم نمی آمدی که یک روز ناغافل آشنای قدیمی را دیدم. بین حرف هایش از تو گفت . اینکه پولدار شده ای و یک کاره ای توی سپاهی !!!! و حالا باید صدایت کرد : حاج علی ! باور نکرد ام. با این دروغ ها از چشم من نمی افتادی . خندیدم و گذشتم.


تا اینکه دوباره دیدمت ! ده سال بعد از اولین ملاقاتمان دوباره دیدمت ! نماز جمعه بود به امامت هاشمی . ما سبز ها پشت دانشگاه تهران بودیم . نماز که تمام شد دانشگاه را دور زدیم آمدیم توی 16 آذر. من دوستانم را گم کرده بودم. یادم بود انطرف خیابان با پارتنرم قرار دارم . از جمعیت جدا شدم که صدای تیر آمد. برگشتم انجایی که قبلن جمعیت بود حالا فقط دود بود و گاز اشک آور . صدای جیغ و فریاد می آمد. گیج شده بودم. میان آن ترس و گیجی صدات را شنیدم.صدای بم و محکم و آمرانه . همان لحظه شناختمت !!!!! دیدمت کنار پژو سیاه ، بیسیم به دست ! بهتم برد حاجی ! میان آن کارزار ایستادم و ماتم برد! خودت بودی ! من آن دست های مردانه را خوب می شناختم ... آن قیافه پر جذبه . چاق شدی حاجی ! بزنم به تخته گردنت را تبر نمی زند. شقیقه ها را خوب خاکستری کردی .اشکم راه افتاد از گاز اشک آور ، از بازی سرنوشت. نمی دانم چقدر گذشت که متوجه ام شدی . نشناختی حاجی ؟ تو که دوست داشتی مرا سیر نگاه کنی ! نشناختی ؟ لابد نشناختی که بهم حمله کردی « چیه ؟ چی می خوای پدسگگگگگ ؟؟؟ بگیرید این جن ... رو !!!!!» ترسیدم. می دونی من همان موقع هم که توی تمرین ها داد می زدی ته دلم خالی می شد. یک لحظه گفتم بگذار بگیرندم وقتی بفهمی کی هستم چقدر کنف می شوی ؟!!! اما ترسیدم .ترسیدم یک جو مردانگی برایت نمانده باشد. ترسیدم عشق اولت به تخمت هم نباشد.ترسیدم رجاله تر از خودشان شده باشی . یاد ترانه .موسوی افتادم و جانم را برداشتم و پا گذاشتم به فرار.

تمام راه را گریه کردم. «جن.ده! » عجب! یادت هست حاجی که معتقد بودی من دختر نجیبی هستم ؟!!! حاجی چه ریشی گذاشتی !نمازم هم لابد حالا می خوونی .یا شاید « با دافات نماز جماعت به جا میاری ؟ » حاجی یادت هست چقدر نماز خواندن مادرت و ریش گذاشتن پدرت را مسخره می کردی ؟ چقدر از عمویت که سردار سپاه بود متنفر بودی ؟ حاجی یادت می آید دوم خردادی بودی ؟ چقدر خودت را فروختی ؟ برای چقدر فکر و اندیشه و آرمانت را دادی ؟ حاجی روس .پی ها شرف دارند به تو ! تن فروشی بهتر از اینست که آدم فا.حشه مغزی باشد.


*فریدن فرخزاد

۱۳۸۸/۱۱/۲۱

عشق روزهای اعتراض

یه زمانی فکر می کردم مبادا تو تجمع ها و تظاهرات ها آسیبی بهت برسه. که باید نگهت دارم . باید حفظت کنم . همونطور که تو فکر می کردی امن تره من توی خونه بمونم . خوبه که من و تو هیچ وقت با هم تو تجمع ها نبودیم . خوبه که کتک خوردنم رو ندیدی ، خوبه که کتک خوردنت رو ندیدم ، چشم های قرمز از اشک و دود ، بغض ها . بعد از انتخابات که اگه نبودی ، خودم رو به کشتن داده بودم ، تو صورتت داد زدم " بزدل ! " یادم دادی اسم بعضی از حماقت ها رو نباید گذاشت شجاعت.یادم دادی شرط اول سیاست باقی موندن در صحنه است. 13 آبان که دستگیر شدی ، اختیارم رو از دست دادم .طعم یکی از اون عصبانیت های سگی منو چشیدی. قول دادی تو هیچ تظاهراتی پا نگذاری. دروغ می گفتی . از چشات می فهمم وقتی دروغ می گی . می دونستم می ری. ..... این روز ها می دونم خیلی کم مونده پیدات کنن. وقتی یکی یکی دوستات دارن دستگیر می شن.می دونم یکی از همین روز ها ..... قلب عضو ترسویه ! قلبم می ترسه . برای تو ، برای عزیزام . اما آرومم . می دونم هیچ علاقه ای این مجوز رو بهم نمی ده که جلوت رو بگیرم . که زندانت بشم. که بندت کنم.هیچ علاقه ای تو رو متعلق به من نمیکنه . این راهی بوده که ما با هم انتخاب کردیم . از تاوانش با خبر بودیم. هزینه اش رو می دونیم.

تولدت مبارک عزیز ! خله! اینم وقت به دنیا اومدن بود ؟ خدایش کی 22 بهمن 57 به دنیا می یاد ؟ چه خوش قدم بودی تو !!! (زبون درازی های منو پذیرا باش ! ) نوزادی که همراه اذان زیر گوشش صدای تیر و تفنگ و انفجار شنیده بایدم شبیه تو بشه .کنار کادو های تولدت نقاب و دستبند های سبز گذاشتم. دیگه لازم نیست بهم دروغ بگی .


چون روز دیگر آید خاکم جان سبزه هاست*
خورشید جاودان آزادی نور آسمان ماست
سوگند به خون همراهنم ، سوگند به اشک مادران
هرگز به تیغ شان نمیرد فریاد جاودان ما

دلتنگ با تو بودن ، با ناله های شب قرین
تنها گناهمان سکوت سبزی بود در جواب کین
جسم و جان بی پناهم آماج تیر کافران
آرام و سربلندم و می بالم بر انتخابمان
سوگند به این ستاره باران ، سوگند به شور عاشقان
از راه رفته برنگردم تا روز کوچ جاودان


*قسمتی از سرود قسم نامه .از اینجا دانلود کنید.
پ.ن قسمتی از پست به دلایل امنیتی حذف شد.

۱۳۸۸/۱۱/۱۱

گزارش اقلیت

دیشب جشن سده* بود. جشن جایی پرتی برگزار می شد توی جاده مخصوص و لابد برای اینکه توی ماه عزیز صدای دست و سوت مردم مسلمان را جریحه دار نکند !!! رفتیم نشستیم کنار دست هموطن های زردشتیمان. گیریم مسلمان ها هم کم نبودند .و موبد که از آخوند های خودمان خوشگل تر و تر تمیز تر بود که صحبت کرد و برای ایران پاکی و خرد و فر ایزدی از خدا خواست ، بی اختیار گفتیم « ان شاءالله ! » مشعل جشن سده را هم که به سمت هیمه می بردند ما مسلمان زادگان ذوق زده و جو گیر اول صف بودیم.و به این قبله محمدی ! توی آن تاریکی و بیابان یک نفر نه بهمان چپ نگاه کرد ، نه متلک گفت ، نه انگلمان کرد !

توی سر و صدای جشن که واژه های غلیظ و اصیل فارسی رد و بدل می شد به خودم گفتم این مردمان چه می کشند وقتی از خروسخوان تا بوق شب از سیمای ج .ا این واژه های عربی را می شنوند ، هی سرود های می شنوند در وصف پیامبر و ائمه ای که بهشان مربوط نیست.یک شبکه ،یک موج رادیو برای خودشان ندارند.

زندگی اقلیت توی ایران زیر نگاه ارباب مابانه اکثریت می گذرد. کشور را قبضه کرده ایم به حکم اکثریت ، زدیم پشت قباله ننه مان.نگاه ها به یک زردشتی ، کلیمی ، یهودی ، بهایی و ... انسانی نیست .تا مدتها تحت آموزش های ج.ا فکر می کردم بهایی ها چه موجودات وحشتناکی هستند یعنی ! بعد که خانواده دال همسایه ما شدند ، دیدم اینها چه رفتار های انسانی تری نسبت به ما دارند. من هنوز نتوانسته ایم زودتر به این مرد 60 ساله سلام کنم.بعد پسرش که مهاجرت کرد گفته بود که بچه های ما که توی ایران نمی توانند درس بخوانند. شغل درست و درمان داشته باشند. بهتر است بزرگشان کنیم بفرستیم انور . آن یکی همسایه مذهبی فتوا صادر کرده معامله و رفت و آمد و سلام و علیک با مردم بهایی حرام و است و خیرو برکت را می برد ! دوستی دارم که عاشق فست فود های یک رستوران حوالی میرزای شیرازی شده به مدیریت یک مسیو ارمنی به نام آلبر. می رود خانه و تعریف می کند شام را کجا بوده . مکاره بازاری راه می افتد . مادره خونی می شود که « لادین ! تو به کی رفتی ! توی این ولایت رستوران مسلمون خدا پیغمبر دار به هم نمی رسد که رفتی لقمه از دست یک نجس کافر گرفته ای !!!!!؟» آن یکی که پدرش آدم کلفتی توی بازار است تعریف می کرد که عمده مشتریشان یک بنده خدای کلیمی ست ، وقتی وارد فروشگاه می شود عمله و اکره دست به سینه می شوند و چای بیار و پذیرایی کن و وقتی رفت ، پدره خودش دستمال و الکل بر می دارد صندلی را ضد عفونی می کند ! و فنجان را به دست خودش 7 بار غسل می دهد!!!!


دست هم را گرفتیم و دور آتش چرخیدیم و سرود ایران قدیم را خواندیم. دور و برم پر از جوان های بود که کنار آتش با شوق با پرچم سه رنگ عکس می گرفتند انگار کن مملکتشان را همان لحظه پس گرفته اند. گیرم این پرچم با پرچم کاویانی یک هوا توفیر داشت !

*سده جشن کشف آتش است .که برای انسان روشنی و ایمنی و آگاهی به ارمغان می اورد. زردشتی آتش را پاک می داند . زمان سده شب دهم بهمن ، پنجاه شب و پنجاه روز قبل از شروع بهار است.فرصت نشد در این باره بیشتر پرس و جو کنم . اطلاعات بیشتر را می توانید اینجا بخوانید . هم وطن زردشتی اگر گذارش می افتد به این اطراف اصلاح کند.

۱۳۸۸/۱۱/۰۳

به ارواح خاک داداشم !

*من برادر ندارم . یعنی هیچ وقت نداشته ام . البته یک برادرکی بود که توی شکم مامانم ، نامرد ! سقط شد و سرخورد و افتاد توی کاسه مستراح !
من همیشه دلم برادر می خواست . دلم غنج می رفت وقتی داداش های مردم را می دیدم که ترک دوچرخه سوارشان می کنند یا به خواهر هایشان می گفتند :آجی . البته گاهی هم خدا را شاکر شدم .مثلن آن روزی که داداش الهام از لجش ، گیس های خواهرش راچید.یا آن روزی که دوستم داشت با دوست پسرش لاو می ترکاند که برادره سر رسید و یک هفته ای توی خانه حبس بود.
از خدا که پنهون نیست ، از شما چه پنهون ؛ گاهی هم برای خودم داداش های خیالی ساخته ام . برای دوستان فرا جنسیتی ام نقش آبجی خوب را در حد اسکار بازی کرده ام.اما اینها که برا فاطی تنبون نمیشه !دیگر از این خبط و خطا ها نمی کنم . پذیرفته ام که برادر ندارم و شما که غریبه نیستید ؛ از احوالات پدر و ماردم پیداست که آبی ازشان گرم نمیشود و داداشی دیگر به هم نمی رسد !


**اما لابد تا حالا چشمتان به آن جمله کذایی سمت راست صحفه روشن شده است « به ارواح خاک داداشم من فمنیست نیستم » روزی که آن جمله را نوشتم قصدم مزاح بود . به خیالم بقیه هم طنز آن جمله را می فهمند. حقیقت اینجاست که من فمنیست نیستم .آقا یکی هست اینجا که با دلیل های به ارتفاع برج میلاد می گوید هیچ ایسمی نیست. اصلن به صحت هیچ ایسمی ایمان ندارد. من همان قدر که اینجا چوب به سوراخ آقایان کرده ، خانم هارا هم مورد عنایت قرار داده. من همانقدر که عمو مردک های سبیل کلفت مفتخر به بیضه بیزارم ، از خاله زنک های امروزی بوتاکس کرده عقل نخودی دلم بهم می خورد. اگر راست و حسینی می نوشتم که « من فمنیست نیستم » که باورشان نمی آمد ! می گفتند « حرف که مالیات ندارد ، فمنیستی ، خبر نداری!!!!!!!! ) انگار اینجا یک بچه است که دست به کیبورد می برد . اینجا بود که به اعجاز قسم و آیه در جامعه ایرانی ایمان آوردم !

اگر راست می روید و چپ می آید ، می شنوی که : « به این قبله محمدی ! ، به این برکت ! ، به امام حسین که رفتم پابوسش! ، به امام رضا که قربون غریبش برم ! ، به حضرت معصومه که زُوارش بودم! ، به جدم ! ، به این سوی چراغ ! ، به این بچه صغیر ! ، به این لباس تنم !!!!!! ، به اون نون و نمکی که باهات خوردم ! » علتش اعتمادیست که ما آدم ها به هم نداریم !