تا اینکه دلم لاکپشت خواست. هی لاکپشت های بانمک و بازیگوشی را متصور می شدم که توی آب شیرجه می زدند و از دستم غذا می قاپیدند !!! سربند سابقه سیاهم خودم جرات خریدن لاکپشت پیدا نمی کردم.همین آقای الف مایه خیر شد؛ دو تا لاکپشت سنگاپوری بهم هدیه داد.همان ابتدای ورود به خانه تعهد دارم که این "جانور ها " از محفظه شان بیرون نمی پرند. کسی قرار نیست بیماری پوستی بگیرد و از همه مهم تر این جانور ها نمی میرند !!!!دو صباح نگذشته بود که شصتم خبر دار شد این قضیه حیوان خانگی به آن بانمکی که فکر می کردم نیست.قدرت خدا!! این لاکپشت ها شباهت بی نظیری به آقا دایی هایشان سوسمار ها و مار ها دارند ؛ ترسناک و زشتند.خنگ و کندند. بد اخلاق و عبوسند و یک چنگال های دارند که خدا را شاکرم قرار نیست با اینها توی لانه شان تنها بمانم.
دروغ چرا ؟! الان قدر پدر و مادرم را بهتر می فهمم . الان که دارم به ساز این دو تا جانور می رقصم. تازه از نگاهشان پیداست دو قورت و نیمشان هم باقیست! مثل یک کلفت بهم نگاه می کنند.تر و خشکشان می کنم و دریغ از یک نگاه مهربان . حواسم هست شلمان میگوی نمکی دوست دارد ، بامزي دل و جگر مرغ .هر دو عاشق کرم خونی اند. باید مواظبشان بود که آفتاب بگیرند که لاکشان نرم نشود.گیره می زنم به دماغم لجنشان را میشورم لاکشان را با نمک میسابم که انگل نگیرند. همین دیروز این شلمان بی پدر زده صورت بامزي را چنگ انداخته.پدر که بالای سرشان نیست .خودم دست تنهام. یک وسواس خرکی هم گرفته ام که نبینید! پوست دستم پکید. بس که شستم و باز هم وقت غذا خوردن عق ام میشیند. شما تا خودت بچه دار نشوی نمی فهمی من چه می گویم.بچه داری هم همین هاست دیگر .از من می شنوید : اگر به وقتش همه بچه های ایرانی جک و جانور خانگی داشته باشند جمعیت ایران نصف می شود . والله!