۱۳۸۹/۰۸/۰۲

حكايت شب ز.فاف سين سين جون و شعله خانم و سيخ و ميخ !

شعله خانم ، مامانم را گرفته به حرف. كه مامانم حواسش را خوب جمع كند مبادا جهيزيه ي من كم و كسري داشته باشد.كه فردا روز كل فاميل جلو خانواده الف سر به تو و بي آبرو شوند ! ‹ چشم ببچرخونين ، دس بجونبونين كه روز جاهازبرون مادر شوهره و خار شوهرا بور بشن . نه آره اشون بياد نه نه .علي الخصوص حواستون به سيخ و ميخ و چاي صاف كن و اينا باشه. اينا ريزن اما چشم و چراغ جاهاز عروسن. سر همينا نيش و كنايه ميزنن و زحمت خانواده عروس رو ضايع مي كنن. چرا راه دور ميري ؟ همين سين سين جون خودمون ، هزار الله و اكبر الان پسراش بزرگ شدن . مادرش يه جاهازي بش داد كه خاور خاور پر كردن باز زياد اومد .همه انگشت به دهن مونده بودن . شب ز.فاف من و زن دايي دوماد مونديم پيششون .اون موقع ها رسم بود آخه جونم ! دو تا عاقله زن مي موندن پيش عروس و دوماد ... خلاصه نصفه شبي ما متوجه شديم اينا كارشون رو كردن !!!! گفتم بلند شيم يه جيگري به سيخ بزنيم از جون رفتن طفلكيا !! حالا اينور و بگرد ، اونور رو بگرد ؛ سيخ نبود . خلاصه جيگرا رو زديم توك كارد و كباب كرديم. بعد زن داييه نه گذاشت و نه بر داشت ، گفت عروس سيخ نداره تو جاهازش؟؟؟ منو بگي رنگي دادم و گرفتم ! صبح خروسخون رفتم سيخ خريدم گفتم بهش بفرما .....


با دهان باز قصه شعله خانم را گوش دادم و سر جنباندم . حكايت شعله خانم نكته هاي جامعه شناسي ظريفي دارد كه فكري ام مي كند . مثلن اينكه پيش پاي ما ؛ همين بيست ، سي سال پيش جوان ها چه حرف گوش كن و دور از جون شما بره و طفلك بودند .امروز روز اگر كسي بخواهد احوالات اتاق خواب ما را بو بكشد چنان خشتكش را پرچم مي كنم كه از زاييده شدنش پشيمان شود. چه برسد كه شب دو تا خاله زنك بي كار را تنگ بغلم بچپانم كه چي ؟ شب جيگر به حلقم بكنند؟ ! نمي دانم اين دو تا "عاقله زن " نقش كمك حال و مربي كنار تشك هم داشته اند مثلن !! يا فقط گارسوني مي كردند . يا اينكه جوان هاي نسل قبلي يا فيسشان زياد بوده يا لا جون و بي قوه بنيه بودند كه لازم بوده براي هر "حركتي " برايشان جگر سيخ بكشند و عسل به حلقشان بچكانند. به بركت خدا جوان هاي امروز دم به دقيقه مي روند كاليفرنيايي جنوبي و بر مي گردند سانفرانسيسكو .يكي نيست يك سانديس هم دستشان بدهد . آخر از همه اين روز ها بزرگترين ثروتي كه هر عروس خانمي با خودش مي برد خانه شوهر گل وجود خودش هست. دروغ مي گم ، شما بگو دروغ مي گي !

۷۳ نظر:

کیوان گفت...

ای بابا چه حرکتیه خب. حالا نصقه شبی سیخ کجا بود. گمون نکنم الان دیگه تو هیچ داهات کوره ای هم از این کارا بکنن. حالا بهرجهت من با همسر هماهنگ میکنم که سیخ بخره حتماً!

آيه به كيوان گفت...

از زماني كه ازدواج كردم با حركت هاي خاله زنكي و ايضن عمو مردكي آشنا شدم كه گاهي چشمم گرد ميشه.گاهي اشك ميريزم.گاهي مي خندم. مي ترسم يه روز سر به بيابون بگذارم.
اي بابا ! جان برادر اينجا ايرانه ! سي سال پيش نيش و كنايه سر سيخ و ميخ بوده الان سر هزار كوفت و زهر مار ديگه . به عنوان مثال به همسر عرض كنيد جا تخم مرغي توليد شده شكل مرغ و خروس ! سبد فلزي و پايه چوبي . حتمن ابتياع كنن جهت دهان بند خاله زنك ها در روز موعود !!!

ناشناس گفت...

علی الخصوص نه اللخصوص.

ناشناس گفت...

کسی لازم نیست احوالات رختخوابی شما رو بو بکشه که. خودت میای اینجا تو بوق و کرناش میکنی جونم!

ناشناس گفت...

OMG
آیه یه‌کم از دخترای امروزی تعریف کن؟:D
خوب واسه خودتون نوشابه باز می‌کنیدا؟:D
«ساندیس» که دیگه به‌درد ما نمی‌خوره، واسه از ما ان‌ترونه!
به‌جز جیگر دوای دیگه هم داره:
ما که هربار می‌ریم سانفرانسیسکو یه ۱۰ دقیقه باید بغل کنیم و قربون صدقه بریم و کلی بوس خرج کنیم تا کم کم چشماشون باز بشه. اولین خنده رو که فرمودن، یعنی سرحال شدن ;) اینم روش بدون جیگرش :P

شهرزاد گفت...

این شعله خانم حتماً شوخی می کردن عجب دوره زمونه ای بوده ها!

مژگان گفت...

منم به کیوان می گم : هنوز هم از این خبراست حالا برای من وفک وفامیلم که نه برا یدوست هم دانشکدهایم که کمتر از یک ماه دیگه به خونش میره ...بابا اینجا ایرانه حالا شصت سال هم بگذره بازم تو خیلی جاها از این رسم ورسوم پیدا میشه

آيه به ناشناس گفت...

مرسي.تحصيح شد.

آيه به ناشناس دومي ! گفت...

خب برا وقتاي مي گم كه دوست ندارم تو بوق و كرناش كنم.اختياريه ديگه ! بعدش هم احوال رختخوابي رو برا شما تعريف كنم توفير داره تا برا خاله خانباجي هاي فضولي كه "ببينم شوهرت به سرت دستي مي كشه يا نه ؟؟"
خودت تصور كن ، فرق داره ديگه .

آيه به omg گفت...

:دي
بعله جايگزين هاي بهتري هست از كشيدني و خودني و نوشيدني .خودتون ماشاالله صاحب سليقه ايد .

ave گفت...

امروز تازه وبلاگتو پيدا كردم و كل آرشيوتو خوندم.و از اين بابت بسيار خوشنودم!وبلاگ باحالى دارى.

دروغ گفت...

همه ی پست های این وبلاگت رو خوندم. آدرس قدیمیه رو بده لطفا
خوشمان آمد.

چشم سفید گفت...

چه خوب می نویسی لذت بردم

محبوبه گفت...

ناز شصتد ایه جان.
خوب نوشتی از برای این مردمان که شاخک هاشان در حرکت است بد جور.
گاهی وقتها که این دست مسائل را می بینمو دلم میخواهد همین جور با پشت دستم بزنم توی صورت همه انهایی که قبول دارند این ...شعر ها را.
ای تو روح همه تان...
شما رار چه به وقایع نگاری رخت خواب مردم!!!
سیخ در ماتحت همه تان...
معذرت میخوام من اصلا ادم بی ادبی نیستم اما وقتی این قیبل مسائل را می شنوم عنان از کف میدهمو چشمان مبارک را می بندم و دهان مبارک تر را باز میکنم...

آيه به محبوبه گفت...

نثر مسجعت منو كشت ! :دي
عسل در دهانت و بازوانت پر توان باد !

ناشناس گفت...

شما زیادی عرفانیان نبودین مگه؟

کرم کتاب خور گفت...

بابا شعله خانوم....!
امان از دست این مردم خاله زنک ما با این رسم و رسوماتشون!
قدیما مهمترین سوژه خاله زنکی، اتاق خواب مردم بوده....

آيه به ناشناس گفت...

زيادي عرفانيان بودم ؟
منظورتون رو متوجه نمي شم ؟!

هیرگاموس گفت...

...
خواننده های من که دیگر رفقای صمیمی م هستند -غیر سه نفر- اغلب می آیند اینجا و گاها معتقد می شوند این خانم مقلد بد خط عرفانیان -هیرگاموس - هست.چیزی که به خودم گفتند . اما خود این یارو هیرگاموس اصلا به داستان تقلید این خانم حتی از نوع بد خط ش و این حرف ها باور ندارد.نه اینکه تقلید امری کو.س شعر باشد که البته نوع صرف و بی خلاقیت ش حتما هست که من هم بی شک قاطی شدم با آن چیزهایی که خواندم و یقین کردم اما راستش من معتقد نیستم کسی به باسن من آویزان شده در داستان های رختخوابی . بی تابویی - نه تابو شکنی- در باب سک.س و دادن و گرفتن یقین یی بس عمیق و ذهنی ست که به عملی محکم می رسد وقتی که تو در رختخواب هر پوزیشن یی را صرف لذت انجام می دهی و به ساده گی ازش صحبت می کنی. و آن تجربه های فروان که در این جامعه تو را به لبه خط می رساند.اگرچه بنظرم این ها نشانه هایی ست بر بی تابویی فرد اما بازهم کافی نیست.شاید همش ادا باشد که من درباره آیه تا حدی به این امر قائلم حتی ناخودآگاه.تلاش او بر بی تابویی و گاها جدل درونی با خودش. من این را دیدم. از آن طرف تلاشی که آیه در این راه می کند ستودنی ست اما گاها بنظرم فقط فریاد ست برای دیده شدن و این هم مذموم نیست. این را در نثریی که سعی در خلاق شدن دارد اما ناپخته ست و بین عامیانه نویسی و ژورنالیستی در رفت و آمد ست می بینم.از آن طرف محتوایی که این اواخر در حد افراط به رابطه با الف می پردازد و بس. برچسب عروس و دوماد بازی.که این هم قابل درک ست. ازدواج و دوران شیرین نامزدی که ذهن و فکر هر پسر و دختری را در تمام شبانه روز به خودش مشغول می کند. که امیدوارم کوتاه نباشد.
...
بهرحال من و این خانم رفاقتی دیگر بین مان نیست و نخواهد هم بود اما من به تلاش ش احترام می گذارم. و از دوستان م می خواهم بهش احترام بگذارند چون تلاش می کند آن نباشد که عمری اطرافیان تابوزده ش بودند. اینکه دیگر چقدر موفق می شود مهم نیست.فقط بخوانیدش و نقدش کنید اما لطفا از من اسم نبرید در نقدهای تان.
همین.

محبوبه گفت...

آيه جان فكر كنم در اين گونه مواقع كه امپر عزيزم ميزند بالا ان رويه ي شعري م هم ميايد بيرون.
ارادتمندم بانو

آيه به هيرگاموس گفت...

بسيار متاسفم كه دوباره اسم شما را اينجا مي بينم !اسم شما مرا ياد ساده دلي خودم مي اندازد !

خوانندهاي شما به اين باورند ؟ و شما به اين تقليد ! باور نداريد پس !؟ عجيب است كه به نظرم همه اينها كار خود شماست !
خب ! صرفن جهت اطلاع خواننده ها :كدام تقليد ؟ اگه قضيه داستان هاي رختخوابيست كه تمام راننده تاكسي هاي اين شهر دست من و آقاي هيرگاموس را از پشت بستند ! هيچ جاي افتخار و من اولم و ديگري دوم هم نيست. چيزيست كه در زندگي جريان دارد .هر كسي مي تواند داستان رختخوابي خودش رو تعريف كند .اما از نظر من تعريف داريم تا تعريف و هدف داريم تا هدف . آقاي هيرگاموس تا جاي كه بنده اقبال داشتم و خواندم صرفن خاطرات شخصي خودشان را مي نويسند ! بي هيچ هدفي !
اگر فكر مي كنيد بنده از ايشان تقليد مي كنم پس لازم شد به اين نكته توجه كنيد : آشنايي من و اين بلاگر بر مي گردد به پست " كرم از خود درخته !" فكر كنم حدود آذر سال پيش . خيلي از پست هاي خوب و پر جسارت كه خط اين وبلاگ را مشخص مي كند ، مربوط به دوره ايست كه حتي از وجود ايشان در عالم هستي باخبر نبودم .

من در مورد دغدغه هايم مي نويسم و بس . يك روز دغدغه ام خيابان هاي اين شهر است يك روز پستوي خانه ام .روز بعدي خاله زنك هاي كه اين روز ها دوره ام كرده اند .عروس داماد بازي وادي ازدواج است كه من تازه واردش شده ام و به نظرم حالا حالا ها اين شهر هرت جاي كار دارد و ربطي به نامزد بازي ندارد .من و الف نامزدبازي هايم را قبلن كرده ايم ! در مورد لحن نوشتن ام و علتش و هدف پشتش زياد نوشتم و نمي خواهم بيشتر از اين توضيح بدهم .

آقاي هيرگاموس من نه آن زمان "مثلن رفاقت" تعريف هاي بي حد و اندازه شما را پذيرفتم نه امروز اين انتقاد هاي استاد مآبانه ! اگر اين پست ها براي ديده شدن است شما يكي من را نبين و نخوان .شما اشتباه من هستيد ، زخم من هستيد ، نمي خواهم يادتان بيافتم.شما از من هيچ نديده ايد و نفهميده ايد .آنقدر درباره من بي انصاف ، نامرد بوده ايد كه امروز راحت اينها را بنويسم ! شما نا رفيق قبل از اين و دشمن حالا و هيچ بعد از اين من هستيد . من شما را پاك كردم .خيلي وقت است كه ديگر شما را هيچ جاي اين مجازستان نمي بينم .به احترام شما نيازي ندارم آقا .هر چه تا امروز صبر و ادب به خرج دادم به اصرار الف بود. خوش خيال من فكر مي كند "ما بايد به دوستانمان فرصت اشتباه كردن بدهيم !"

بعد از اين هيچ كامنتي را از شما ، در باره شما ، ياد آور شما را منتشر نمي كنم. .

Omid گفت...

ای بابا آبجی پس مثاه اینکه سر من کلاه رفته. این عیال ما که اسباب کشی کرد اون موقع به سوراخی اجاره ای ما فقط یک تیکه فرش با خودش آورده بود . مادر زنمون (سابق) میگفتش (قبل از ازدواج) اواااااا ، آقا .... اگه بدونید ما چقدر اسباب این دخترمونو توی زیرزمین جمع کردیم که اصلا جای رفتن نیست. دروغ چرا بعدش نه ما به جز یک فرش که چیز دیگه ای ندیدیم. بعداش فهدیم که بابای زن سابقمون اونقدر زمین داشت که نگو(تو لواسان). بعدش که از من جدا شد نصف اسبابای خونه من را که گرفت تازه کلی هم اضافه پول نقد بابت خرید وسایل نو برای خونه تازش گرفت!!! فکر کنم من اولین دامادی بودم که در نهایت جهیزیه زنم را براش خریدم.

زن زیادی گفت...

یادش به خیر آیه. بچه بودیم چقدر کنجکاو بودیم که چرا صبح عروسی واسه عروس زیره جوش و عسل و اینها میبرن. روز پاتختی بلا استثنا همه میخواستن سر در بیارن که دیشبش خبری بوده یا نه.
خدایی خیلی ضایع بوده ها. حالا باز این مدلیش خوب بوده. یه سری از این قبیله مبیله ایها اینجوری بودن که وسط ظهر تو خود مهمونی دو تا بدبختو میفرستادن تو اتاق بعد کل مهمونا منتظر میشدن که بیان بیرون. ای روزگار ما میریم سانفرانسیسکو بعدشم تازه باید پاشیم چایی هم دم کنیم واسه آقامون.
کلا بی خیال. چیمون درسته که رختخوابمون درست باشه.

محبوبه گفت...

چرا اینجا گیس و گیس کشی شده اخه؟؟؟؟؟

ناشناس گفت...

آیه جان،
می دونم که هر کسی ممکنه اشتباه کنه. اما اشتباه بزرګی کردی در ارتباط با هیرګاموس و بعد بیان جزییاتش و روابطتتون در وبلاګ و بعد هم دادن آدرس وبلاګ به الف و ...
تجربه ی من و حسم می ګه که خیلی زود این میشه سرکوفت و معضل زندګیتون. سرکوفت های زندګی قدیم سیخ و جا تخم مرغی بود، سرکوفتهای جدید وبلاګ و ... نمی دونم چه جوری، اما نذار به اونجا برسه. از همین حالا حواست بهش باشه.

soheil گفت...

آیه جان یه چادری سر قلمت بکش ،خیلی ددری و شوخ چشم شده ،هرجا میخواد میره ،عشوه میریزه ،ازت اجازه می گیره یانه
نمی دونم خبر داری یا نه تو دل خیلی پسرا جا باز کرده ،تازه مردای متاهل و باتجربه خبرنداری بعضی موقعها می شینن زیر دلش ،اونم ساده اسرار خصوصي تو براشون تعريف مي کنه
یکیشونو خبر دارم که با زبونش مارو از سوراخ می کشه بیرون ،قراره یه سرقلم فرانسوی براش سوغاتی بگيره
طفلی قلم سر به هوای تو که فکر کنم هنور تو عالم دخترونه هوای بازی لی لی داره .
یه چند بار داستان شنل قرمزی و گرگ بد گنده رو باهش بنویس شايد اثر بذاره،

سهيل گفت...

آیه جان یه چادری سر قلمت بکش ،خیلی ددری و شوخ چشم شده ،هرجا میخواد میره ،عشوه میریزه ،ازت اجازه می گیره یانه
نمی دونم خبر داری یا نه تو دل خیلی پسرا جا باز کرده ،تازه مردای متاهل و باتجربه خبرنداری بعضی موقعها می شینن زیر دلش ،اونم ساده اسرار خصوصي تو براشون تعريف مي کنه
یکیشونو خبر دارم که با زبونش مارو از سوراخ می کشه بیرون ،قراره یه سرقلم فرانسوی براش سوغاتی بگيره
طفلی قلم سر به هوای تو که فکر کنم هنور تو عالم دخترونه هوای بازی لی لی داره .
یه چند بار داستان شنل قرمزی و گرگ بد گنده رو باهش بنویس شايد اثر بذاره،

لیل گفت...

ghg

دروغ گفت...

سلام. از مطالبت خوشم اومد لینکیدمت

تابوهای من گفت...

عالی بود کلی حال کردم...من عاشق این خاله زنک بازیها هستم....اما بدبخت عروس و داماد .........خیلی آبروریزی بود...واقعا الان اگه تو اتاق خواب ما سرک بکشه خشتکشو پرچم می کنیم........................
لینکت کردم

ناشناس گفت...

7 ماهی میشه که با وبلاگت آشنا شدم تقریبا هرروز به هوای یه داستان جدید سری بهت میزنم.نوشتهات تفاوت قشنگی با نوشتهای دیگران داره اونم صداقتشه.موفق باشی

sherry گفت...

بلاخره هر ملت و قوم قبیله ای، سرگرمی ها و دلخوشی های خودشون روو دارند، ملت ایران هم از قدیم و ندیم توو فرهنگشون فضولی از مهم ترین و اساسی ترین موضوعات بوده و از جایی هم که کمبود مسائل جنسی آشکارا داشتند بهترین آبشن رختخواب بقیه بوده، چی ساده تر از رختخواب نوعروس خجول و تازه داماد بی تجربه!
به هر حال جالب می نویسی و نوشته هات خوندنی هستند. نمی دونم یک سال هست خواننده ات شدم یا نه، اما از معدود بلاگ هایی هستی که گاهی از این سر دنیا باعث می شه به فارسی خوندن بیوفتم.
برات بهترین ها رو آرزو می کنم.

ارميا نظري گفت...

لذت برديم
از كل مطالبتان كپي گرفتيم

ناشناس گفت...

والله بخدا ......!!

كلي ياداسدالله ميرزا افاديم...مرسي

شهرزاد گفت...

چرا نیستی؟ دلمان برای قصه هایت بسی تنگ است.

Marjancity.blogfa.com گفت...

salam ,lezat mibaram Hamishe az noe negahe shoma ,khoshhal mishavam link konid .\movafagh bahsid

نسرین گفت...

از پست های قدیم تو ارشیوت شروع کردم..جدا دارم لذت میبرم

احیانا مهاجرت کردی گوشه ی دیگری ازین مجازستان!مارا هم فراموش نکن

مداد گلی گفت...

ماشالهه شعله جون که دست هنه رو تو خاله زنکی از پشت بسته. یعنی یک جوری فکر ما رو خورد کرد.
حالا اون وقت شب اینا جیگرو حاضر کردن چرا فکر سیخ نبودن؟

باران گفت...

اینهمه برهنه نوشتن آدم را سر حال می آورد .

ugd گفت...

سلام.قلمت بی نظیره .من بدون اجازت لینکت می کنم.جرات اینو ندارم آدرسم رو واست بذارم.حسابی از خودم نا امید شدم! خدا داداشت رو رحمت کنه

abed گفت...

salam
kheili jaleb va motefavet bud
ham weblegaget va ham shakhsietet! albate bardasht man az unha!

بهار گفت...

چرا دیگه قصه جدید نمی نویسی ؟دلم واست تنگ شده:((

حرفهای نگفته ی من (حامد س) گفت...

سلام دوست عزیز، منتظر آپ و نوشته های جدید شما هستیم. لطفاً به این روند خوب نوشتن ادامه دهید...

زن قجری گفت...

آره زمان ما هم این کارها را می‌کردند؛ چه خوب که یادآوری کردی... البته آن موقع حریم خصوصی و اینها معنی نداشت، حالا دارد و شما هم حق دارید گله‌مند باشید.
برهنه می نویسی؛ بیا باز هم بنویس

ameneh گفت...

چرا نمی نویسی خانم دست به کار شو

خان بالا گفت...

سلام ضعیفه
ببین الان دو ماهه که قلم نرانده و نوشته ای جدید رو نکرده ای، و این اصلا باب طبعمان نیست!
خوشمان نمیاد که هر از چند گاهی که به این وبگاه سر می زنیم مطالب قدیمی رو چندباره ببینیم.

ناشناس گفت...

سلام
قالب وبلاگتو عوض کردی ولی آپ نکردی
باز همینم جای امیده جان من بیا بنویس من تازه با وبلاگت آشنا شدم

الهام ميزبان گفت...

آيه
از وقتي تو گودر مي خونمت ديگه اينجا چيزي نمي نويسم
تو هم از وقتي رفتي عروس دوماد بازي تنبل شدي
گفتم كه حواست باشه ها

من هم تنبل شده بودم
اما برگشتم
بيا وبلاگم
به روزم
خب؟

مسعود گفت...

مُردم از خنده... عجب المنتی یه این شعله خانم، تو نمیری مربی کنار تشک بوده نه گارسون خالی!

زهرا گفت...

سلام بار اوله که به وبلاگت میام.
خیلی باحال بود این پستت. هنوز فرصت نکردم همه رو بخونم.
دخترهای این دوره زمونه جهیزه می خوان چی کار. خدا رو شکر که فرهنگها داره عوض می شه و دختر و پسرها خودشون سر فرصت همه چی می گیرن. مهم اینه که با هم زندگی کنند.
الان دیگه پشت در اتاق خواب نمی شینند. دختره رو قبل از هر چیزی می برن دکتر و یه رسسید می گیرن که سالمه.
ولی خدایی اینم خیلی بی حرمتیه به دختره. من باشم همشون رو می بندم به حرفهای قشنگ که برن پشت گوششون رو هم نبینند.

پریسا ادیسه گفت...

پس چرا آپ نمي كني خب؟
قالبتو دوس دارم

نقش خیال گفت...

:)

ناشناس گفت...

سلام با تغییر تم فهمیدم زنده ای و مثل مهندس خسته نامرد یه دفه بی خبر نرفتی !

این تن بمیره یه کم فعالیت وبت رو بیشتر کن!!!

بدرود

امین گفت...

احسنت. پس هنوز زنده ای. همین مهمه... هر موقع بنویسی میخونیمت. ولی زنده باش حد اقل!

وردا وحشی گفت...

سلام...
چه خاکی به سرمون می شد اگه الانم عروس دوماد بازی و سیخ و کباب بود! جواب عاقله زن ها روو چی می دادیم خداییش!

عزیزم

اتفاقی رسیدم به وبلاگت... انقدر خوندم تا رفتم رسیدم به اول وبلاگت...

نمی دونم چرا فقط یه کمی حسودیم شد بهت اذیت شدم. اما خیلی زیبا و بی پروا می نویسی و بی خود سانسوری و کلی کیفور شدیم ما...!
لینکت می کنم که بازم حال کنم از خوندنت دیووونه!

zan گفت...

شاهکار بود

پري گفت...

آفرين!
بايد توي اين موارد دهن همه رو بست و حال فوشولا رو گرفت...

سعید گفت...

سلام تقریبا اکثر کاراتون خوندم دوس داشتم کاراتونو نوشتارتونو جالب بودن سپاس

lilita گفت...

درود
چه نشسته ای آیه جون. این قضایا که مال بیست سی سال گذشته نیست که! همین چند سال پیش یکی از دوستان من تو یکی از همین شهرای به اصلاح متمدن ایران همینجوری شب زفافشو گذروند. ولی اون ساقدوش بیچاره که خودش شرمزده بود بهشون گفت اگه به مشکلی برخوردید و سخت شد براتون یه ذره ...واه واه نمی شه بگم. خلاصه که منظورش این بود که اگه باکره نیست عروس خانوم راههای دیگه ای هست واسه بستن زبون مادرشوهر......... اوووووووه خدا به دور! مردم تفریح نداشتن دیگه خواهر . سرک میکشیدن تو رختخواب ملت

ناشناس گفت...

شوهرت نمیازره دیگه بنویسی؟!

ناشناس گفت...

cheraaaaaaaaaaaaaaaaa neminevisiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiii?
chand mahe

امین گفت...

اولا که چه هدر جالبی گذاشتی. خندیدیم...
دوما که خیلی وقته ننوشتی، کجایی؟ خوبی؟
سوما که بلاگر فیلتر شده کاملا... وردپرس هم همین طور :( ما به زور وارد اینجا شده ایم...

نظر 58 گفت...

ye eheni ohoni akhe chizi ! maloome ke miyay commenta ro mibini vali inke javab nemidi be nazaram ye joor bi ehterami be mokhatabe !

اسپریچو گفت...

آیه جانم کجایی خواهر جان؟

avesta گفت...

alan miam mizanametaaaaaaaaaaaaaaaaa
baba chera neminebisi
age mikhay komak konam ba ham benevisim vali chand mahe akhe to hichi up nakardi
delemoon tang shode
man kole archive ro khundam
age web ro avaz kardi ya jaye dg minevisi begoo oonja ro bekhunim

avesta گفت...

ye soal
az to bi marefat taram hast?
june man javab bede
aye jun laghal maile mano bardar ye mail bede ba ham dar ertebat bashim
bedoonim zendei

Amirkaraj گفت...

New Iranian Dating Site members blow .. .. Tell FRIENDS

http://360forlove.mixxt.org/networks/join/signup


My Group IN F a c e b o o k

http://www.facebook.com/pages/Farsi-dating/193295407356939

دریا گفت...

سلام خوبی خانومی
واله اینجای ما دستماله رو هم میخوان هنوز که هنوز توخیلی از طایفه ها منتظر دستمال خونی هستند هیجمون به ادمیزاد نرفته .......
راستی لینکت کردم ....

Amirkaraj گفت...

سلام..خوبید
سایت جدید راه اندازی شد

لینک عضویت
http://360forlove.mixxt.org/networks/join/signup

لینک گروه در فیس بوک
http://www.facebook.com/pages/Farsi-dating/193295407356939

Lotus گفت...

you are not that much different from them (20 -30 years ago) but you cannot see it now clearly, time will teach you many valuable lessons, LOL

ناشناس گفت...

چرا دیگه نمینویسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جهان گفت...

تازه خوندمت
چند تا از پستاتو
جالب بود
خوشمان امد

goldeneverstand گفت...

نمی خوام باور کنم که این داستان راسته اما می دونم که متاسفانه راسته.