۱۳۸۹/۰۶/۱۴

سقفي براي ع.شق. بازي

شما كه غريبه نيستيد ! اين سال ها زياد پيش آمده كه من و الف گير يه كف دست جاي دنج و خلوت و بي سر خر باشيم براي ع.شق .بازي فارغ بال .كه هنوز هم هستيم . نه اين كه كليد خانه مان دست يك آدم بخيل ديگريست !

با خودمان قرار گذاشتيم كه رفتيم زير سقف خانه خودمان آن روز هاي يادمان بماند . قرارمان شد گاهي وقتي خانه را غروق كنيم به هواي دوستانمان.كه مثلن دوست الف دست نغمه‌‌ ي جانش را بگيرد بياورد خانه ما .يا جمال با مه ترا بيايد ، آتي با دوست .پسرش بيايد ... خانه مان از اين همه معاشعه بركت پيدا مي كند. گيرم پشت در لذت و دوست داشتن و تجربه قدغن باشد ... چهار ديواري كه اختياريست.مي شود توي خلوتمان جوري زندگي كنيم كه دلمان خواسته.

حالا اين روز ها كه آفتابه لگن خانه كوچكمان را ليست مي كنم .به يك ملحفه نرم و نازك فكر مي كنم كه گاهي بگذارمش روي دسته مبلي ، صندلي ، جايي .به هواي جفت هاي كه پاشان به خانه ما باز مي شود. هي با اين خيال لبم مي خندد . چشمم برق مي زند .
پ.ن : شرمنده ام بابت تاخير در تاييد كامنت ها . گرفتاري يعني همين في ميل جان .

اين دست استخوون نداره !

حاج آقا صمد مسلمان است . نماز اول وقتش ترك نمي شود . تسبيح از دستش سوا نمي شود . حواسش به صاد و ذال نمازش هست .اما نزول هم مي گيرد .خودش مي گويد استغفرالله ، قرض الحسنه ! پول نزول را به عوض يك برگ دستمال كاغذي ناقابل مي گيرد كه اشكال شرعي نداشته باشد.مشتري بي دين و ايمون و گبر و يهودي كه مي آيد حاجي خوشرويي مي كند كه در اسلام توصيه شده . اما پشت بند اش حواسش هست ليوان و استكان را غسل بدهد .حاج آقا صمد با زنانش با رئوفت رفتار مي كند و معتقد است "زن رو خدا زده !"

بهجت خانم مقدس مآب است . هميشه در حال ذكر است و گاهي از ترس جهنم نم اشكي به چشمش مي آيد .اسم بي بي فاطمه زهرا كه مي آيد شانه اش مي لرزد.روضه و ختم انعام اش به راه است و ماه مبارك افطاري مي دهد . بهجت خانم پول نذر و نيازش را از جيب حاجي بلند مي كند . راحت دروغ مي گويد كه حكمن مصلحتيست و پشت سر عروس هايش صحفه مي گذارد كه صلاح زندگيشان را مي خواهد . پر و پاچه همسايه را به خاطر گيس و گل و بي حجابي ميگيرد كه امر به معروف و نهي از منكر است.بهجت خانم حواسش به تربيت اسلامي هم هست . پشت در موال گوش مي ايستد كه پسرش ايستاده نشا.شد و طهارت بگيرد ...

آقاي همسايه مسلمان است .اهل نماز است .نوزدهم و بيستم و يكم و بيست و سوم ماه رمضان را روزه مي گيرد .ده روز در محرم عزاداري مي كند . هيئتيست ! پاي برهنه سينه و زنجير مي زند . پا بدهد علم هم بلند مي كند " به عشق آقام ابلفضل " اما با اين احوال عرق سگي هم مي خورد . "عرذ شرعي دارم !" و زمستان ها يك تا پيرهن مي آيد بيرون ساختمان به عربده كشي ...گاهي در غيبت زنش رفت و آمد هاي مشكوكي دارد. خودش مي گويد "آقام قربونش با اون همه بزرگي پاش جلو زنا لرزيده ، چل تا صيغه داشت .ما كه يه تار موشم نمي شيم " آقاي همسايه داده پشت وانتش با خط خوشي نوشته اند "ما هم به يل ام البنين نازيم !"

منير سادات مسلمان است . خودش مي گويد كه ائمه و معصومين بهش نظر دارند ، كه چند وقت يكبار به خوابش مي آيند، كه حتي پسر كوچكش پيغمبري و ختنه به دنيا آمده ! و بلاخره ائمه ومعصومين حق فاميلي را به جا مياورند و روز محضر شفاعتش را مي كنند! توي خانه اش قرآن سلطاني و آب و رنگ دار فراوان است كه ماه تا سال سر تويش نمي كشد. يك "وان يكاد " دستباف هم زده سينه ديوار پذيرايي براي چشم زخم و نظر تنگي . با اين همه كاهل نماز است. خودش معتقد است اگر مي توانست چهل روز پشت هم نماز بخواند عادتش ميشد .اما ماهي يك بار پريود مي شود. و مواظب است در ايام نجاست دست به قران و ادعيه نزند و راهش به مسجد نيوفتد.منير سادات براي بچه هايش دو اسم انتخاب كرده؛ يكي اسم باكلاس و آبروداري ! و يكي اسم مذهبي .

خانم و آقاي كاف اهل نماز نيستند و در خانه شان مهر و جانماز به هم نمي رسد. بسته به گرفت و گير كارشان به نذر معتقدند؛ مثلن براي ماشين جديدشان حواسشان بود كه خون بريزند . شب هاي محرم مي روند سر پل ستارخان به سياحت دسته هاي سينه زني .طاسوعا -عاشورا مي روند شمال . پا بدهد پارتي مي روند و مشروب مي خورند و معتقدند يك شب هزار شب نمي شود و آدم بايد دلش پاك باشد.خانم و آقاي كاف هم مسلمانند.

مسلمان هاي كه من شناختم همه از اين دستند . پر از تضاد و تناقضند . يك بند به فكر كلاه شرعي اند و عجيب با خدايشان رودربايستي دارند .خشكه مقدس هايشان رياكارند . و راحت تر هايشان با كمال افتخار ديني بي يال دم اشكم دارند .نسبت به هم بي رحم و بي گذشتند و در مقابل منتقدانشان متعصبند.اسم موعوشان كه مي آيد تنشان مي لرزد.به زبان مي گويند اعجل لوليك الفرج .اما ته دلشان مي خواهند هزار سال ديگر هم ظهور نكند. كي حوصله خون و خونريزي دارد تو اين هير و وير ؟

۱۳۸۹/۰۵/۳۱

اين ك .و.ن كجه؟

مادر شوهرم مرا خوش ندارد.حالا نه اينكه خيال برتان دارد كه كارد و پنيريم ها ! نه . اما خوشم ندارد.اوايل برايم سخت بود . بهم برخورده بود . هي پي عيب و علتم مي گشتم . هي به چشم يك مادر شوهر سنتي خودم را برانداز مي كردم.جلوي آينه خودم را وارسي مي كردم و آن ميان هي وردم مي گرفت " اين ك.و.ن كجه ؟ كي مي گه كجه ؟ مادر شوهر!"

خيلي طول نكشيد كه دستم آمد عيب و علت از من نيست .آسوده شدم. نفسم سبك شد. اين همان روزي بود كه خار شوهر *كوچيكه آلبوم عكس بچگي هاي الف را داد دستم . صفحه به صفحه عكس هاي بچگي الف بود با پستانك و بي پستانك ؛تپل و بور و سرخ و سفيد . بعد اين گوشه و آن گوشه و در حاشيه قيافه جوان مادر شوهره را به جا مياوردم كه چشم هايش از عشق برق مي زد . از غرور كه "هي نگا كنيد اين پسر منه !" از آن دست چشمهاي خوشبختي كه ما زن ها خوب مي شناسيم.هر گوشه آلبوم عشق بود كه نم پس داده بود .دلم گرفت براي زني كه يك عمر براي پسرش نفس كشيده .توي خيالش براي پسر قنداقي نقشه كشيده ؛براي درس و كار و زن و زندگيش ، براي سي سالگي و چل چلي و دم مرگش .كه هنوز باور ندارد پسر كوچكش بزرگ شده .كه جز خودش زن ديگري را كنار پسرش تاب ندارد. زني كه حالا تلخ شده .

اگر روزي صاحب بچه شدم حواسم باشد كه بچه ام تمام سهم من از زندگي نيست.حواسم باشد مالك بچه ام نيستم . كه عشقم را زنجير نكنم به پايش. يادم باشد بچه اكم را بند نكنم.كه بچه ها آينده و علاقه و سليقه و انتخاب خودشان را دارند.بچه دار كه شدم يادم بماند پي زندگي خودم باشم كه فردا طلبكارش نشوم.

بچه ام كه شد ، شما اگر راه دستتان بود ، بي زحمت همين ها را ياد بي اندازيد!

* خار شوهر نه اصطلاح عاميانه ست نه لاتي .اصطلاح" من در آوردي" من است . حقيقت اينجاست كه خواهر شوهر خار است . اگر مثل خواهر هاي الف خوب و سر به تو و بي حرف و گفت باشند مي شوند خار گل سرخ ! اگر پاچه گير و بلوا به پا كن باشند لابد مي شوند خارخاسكي !! خار كاكتوسي ... خارچسونكي ... چيزي ! والله !

۱۳۸۹/۰۴/۰۸

داماد مي آيد ، بلند بالا تر از هر بلند بالايي!

ما سربند يك كامنت با هم آشنا شديم.خوش خاطرم هست كامنتي بود در مورد " داستان خرس هاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست كه دوست دختري در فرانكفورت دارد " هيچ نمي دانم براي نويسنده به ذاتي مثل او كجاي وبلاگ باري به هر جهت من بايد نغز آمده باشد كه دستش سمت كيبورد بلغزد و كامنت بگذارد ؟

بار اول كه ديدمش سه سال پيش بود .دوشنبه روزي بود ، كانون ادبيات ايران ؛كوچه اردلان. آفتاب تند مي ريخت پشت پلكم كه توي قاب در ظاهر شد .به نظرم بلند آمد ،خيلي بلند. آقا و خانم من كه شما باشيد به گمانم همان لحظه دلم رمبيد ! هيچ به روي خودم نياوردم كه فتيش مردان بلند قد و موي جو گندمي دارم. بعد تر كه وقت صحبت گردنم تو هوا خشك مي ماند يا حتا بعدترش كه به هواي لبش روي پنجه پا بلند مي شدم خيلي بلند تر آمد ، بلند بالا تر از هر بلند بالايي.اسمش را گذاشتم الف!

بعد سه سال نشست و برخاست و قاشق زدن و گيس كشي و مهرورزي و جنگ و جدل و ناز خريدن و عشوه فروختن و كام دادن و كام گرفتن هنوز برايم مثل آن روز تابستاني كوچه اردلان تر و تازه است ... گيرم هفتاد من رساله رو كنند كه "عشق سه سال طول مي كشد !"

اينها پيش نوشتي بود براي اتفاق نو رسي كه هنوز از نفس نيافتاده : تير هاي سقف را بالا تر بگذاريد نجاران / كه داماد مي آيد / همچون ارس / بلند بالا تر از هر بلند بالايي !


پ.ن : اين شروع بخش تازه ايست با عنوان عروس و دوماد بازي ! هر چند اين تاهل بيش از همه خانه يكي شدني باشد به اجبار قانون و سنت و رسم و رسوم. جز اين سخن از پيوند سست دو نام / و هم آغوشي در اوراق كهنه يك دفتر نيست /سخن از گيسوي خوشبخت من است /با شقايق هاي سوخته بوسه تو !

۱۳۸۹/۰۳/۱۱

بعضيا اينجوريش رو دوست دارن !

از كجا بايد خبر مي داشتم كه دختره لز.بين است ؟
سال چهارمي بود و من تازه سال دومي.خبط و خطا و پرونده اش زير بغل ديگران بود .عنر عنر مي آمد در اتاق ما به هواي درس پرسيدن .خوش خوشانم مي شد كه اند ژرمنم! كار درست ! كه درس ياد سال بالاي ها مي دهم.دفتر و دستك و جزوه به دست مي رفتيم توي يكي از اين سوارخ سنبه هاي خلوتي كه توي همه خوابگاه ها فتّ و فراوان است.تا اينجاي قضيه مشكلي نبود. اما دختر به قول خودش يك عادت كوفتي داشت كه همينجوري كه فعل ها را صرف مي كرديم بند بند آدم را لمس كند ، دستش را بكند توي پر و پاچه و بغل و زير بغل آدم !!!! مور مورم مي شد و شكنجه بود برايم كه هي انگشتش را از بيخ بازو و ساق پايم شل كنم.مرتبه آخر ديدم اين كند و كاو ها دارد بخيه پيدا مي كند .منقلب ، دفتر دستك ام را جمع كردم زدم به چاك . نشان به آن نشان كه ديگر چشممان به هم آشنا نشد . بعد تر خبرم دادند كه اخراجش كردند .

آن سال ها فكر مي كردم اينها ! كه مي روند با هم.جنس خودشان لاو مي تركانند منحرفند. يعني اگر يه كم سر سالمشان را به كار وبار خودشان باشد به اين راه ها نمي افتند.اگر كمتر با خودشان ور مي رفتند الان مثل من درست و درمان بودند !!! تحقيرشان مي كردم و توي دلم از اين كه آدم سالمي هستم مفت/خر بودم! بعد تر اما عقيده ام كمي عوض شد.به نظرم مي آمد اينها قرباني جهش هاي خلقي اند يا حالا هر چي كه مجبورند به اين كار هاي بدبد ! دلم برايشان مي سوخت و ته دلم از اين كه آدم طبيعي هستم خوش حال مي شدم.

خيلي طول نكشيد كه دستم آمد آنها هم آدمند و از قضا هيچ طوري شان هم نيست. و آدم ها حق دارند كه روش زندگي خودشان را داشته باشند. روش حال و هوول خودشان را .انقدر كه مثلن يكي از دهان.ي ار.قاسم مي شود و آن يكي عقش مي شيند از تصور هميچين كاري. اين هم روشيست.كه 6 هم سليقه بردار است و بعضي هم اينجوريش رو دوست دارند. آنطور كه همه ما گاهي سليقه هاي خرق عادتي داريم و از اين متفاوت بودن حظ هم مي بريم. بايد اين حق را براي بقيه هم قائل شد كه سليقه خودشان را داشته باشند و طناب شتر قضاوت را هم انداخت گردن خودش .با يك جمله ساده : بعضيا اينجوريشو دوست دارند !

۱۳۸۹/۰۲/۲۳

بره.نه شم ؟

اينجا يك وبلاگ مخفي بود. يك وبلاگ قايمكي.

اينجا را كه ساختم مغرور و سرخوش بهت پز دادم كه ‹دلت بسوزه !!!! اگه بدوني ؟ من يه وبلاگي دارم كه آدرسشو بهت نمي دم!!! › گفتي ‹په !- يعني زكي ! زرشك! – من 48 ساعت نكشيده آدرسش را ميگذارم كف دستت !› دلمان خجسته بود.شوخي كرديم و خنديدم. خاطرم هست شرط گذاشتيم اگر 48 ساعته اينجا را پيدا نكردي بريم يكي از همين رستوران هاي چشم بادامي ها به صرف سوشي .يا كه اگر اين سوراخ دعاي من را بلد شدي من دستت را بگيرم ببرم يكي ازآن جيگركي هاي چرب و چيل كه رو ميزي هاي چسب و نوچ دارند و صاحب سبيل كلفت به صرف چند سيخ جگر و خوش گوشت و خوئك .
اينجا مال خود خودم بود .يار تو دليم بود . اينجا را ساخته بودم كه دور از چشم تو ، دور از چشم تيز بين و سخت گير تو بنويسم.بي كه از انتقاد هاي نيش دارت بترسم. بچرخم. اصلن برهنه شوم براي خودم. پشت سرت صحفه بگذارم ، مضنون كوك كنم، دلم حرف هاي يواشكي خواسته بود .رقصم گرفته بود .. مثل درختكي در باد .. آنجا كسي نبود غير از من و خيال و تنهايي ..*

ده ماه از اولين پستم گذشته .دلم قرص شده بود كه حواست پي ام نيست. تا ديروز كه پشت بند لبخند موذيانه و پيروزمندانه ات در آمدي ‹پيدات كردم !› دلم هري ريخت.بهتم برد. كي بند را آب دادم ؟ كجا پيدايم كردي ؟ بغضم گرفت. انگار كه اسباب بازي ام را قاپ زده باشي. رنجيدم ازت .چطور دلت راضي شد همين يك گوشه هم خصوصي من نباشد ؟

تا همين امروز عصري هم دلخوريه بود . كه جاي توي بغلت گم اش كردم .يخم وا شد.حالا يك وبلاگ مانده رو دستم .هيچ نمي دانم اينجا دوباره مي شود مثل معمول دست به كيبورد شد ؟ يا بايد كركره اش را كشيد پايين ؟ اس.تريپ.تيز هاي مرا طاقت داري عزيزم ؟ يا كه خودت پرم را وا مي كني كه ‹تو بهترين صحنه شو ، بره.نه شو baby !،بره.نه شو ! › ؟؟؟


پ.ن 1 :قولم را سر جيگركي چرب و چيل و دوغ آبعلي و صاحب سبيل كلفتش خاطرم هست ها ! جهنم و ضرر ! حتي بعد ده ماه !
پ.ن2 :علت اين همه دل گندگي در اعتراف به وبلاگ داشتن اين بود كه حتي يك اپسيلون ، يك اپسيلون هم احتمال نمي دادم كه اينجا را بجورد.و اگر نه مغز خر كه ... من گاف دادم آقاي الف ! خودم واقفم. البته خوب خوب خوب مي دانستم راحت از سرچ ساده اسم لاكپشت ها مي تواني به اينجا برسي .اما اون پست مال زماني بود كه مسافرت بودي و مدتي به نت دست رسي نداشتي .گفتم فردا مي روم اسمشان را پاك مي كنم ...فردا ... فردا . دلم گرم بود به تنبلي و بي حواسي ذاتيت. دست كم ات گرفتم.ببخش. و اين آه و افسوس حالا حق من است و اون شكرخند موذيانه حق تو D:

*طرحي از ابراهيم منصفي با اجراي ري را ؟ ميرا ؟.

۱۳۸۹/۰۲/۱۴

ننه ميشي زن پسرم ؟

هيچي نباشد يه كم اش زير سر هواي بهاريست كه مردم فيلشان ياد هندوستان مي كند ، كه پرنده و چرنده را به هوس بوس و كنار مي اندازد. خاله ها و خانباجي ها* آستين ها را بالا مي زنند و مي گردند پي دختر سنگين و رنگين و رنگ و لعاب دار .اينجوريست كه شبي ، نصفه شبي ، دم صبحي تلفن خانه ما زنگ مي زند و پشت بندش بابا صدايم مي كند و مي پرسد برنامه ام براي آينده چيست؟ همان آن شصتم خبر دار مي شود كه پاي يه شازده سفارشي ديگه اي در ميان است.

اگر سنتي ازدواج كرده ايد و روز خواستگاري اولين بار چشمتان به چشم همسرتان آشنا شده كه انشالله توي بغل هم گيس و ريش سفيد كنيد. من اما نمي فهمم اين همه دل گندگي را .همين شازده ها را كه انتخاب شريك زندگيشان را سپرده اند دست چهار نفر ديگر.آدم شور.ت هم مي خواهد بخرد نمي سپرد به كس ديگري. توي مجلس هاي خواستگاري خل خل بازيم مي گيرد. ويرم مي گرد سيني چاي را چپه كنم. يا شروع كنم به بع بع كردن ! از همان ورد هاي كه بره ها مي خوانند وقتي به مسلخ مي برندشان.

شازده تو از من چه مي داني ؟ از من چه مي فهمي ؟ مي داني دوست دارم روي كناره هاي جدول راه بروم ، حتي تو اين سن ؟ مي داني بعد از كامخواهي عادتم چيست ؟ مي داني من اهل خنده هاي بي هوام ؟ اينكه سرم را هوا بكنم و قاه قاه بخندم ؟ مي داني كسي را زيادي دوست داشته باشم بهش مي گم :خر ، عوضي ؟ مي داني گاهي سوار خر شيطان كه بشوم بايد قلقم را بلد باشي تا پياده ام كني ؟ من بغل شما را نمي شناسم آقا. انگشتانتان را نمي دانم دوست داشته باشم يا نه. نمي دانم انقدر قوه مند باشيد كه يك روزي ته دلم قربان و صدقه خرابكاري ها و بي حواسي هايتان بروم.
ببين پسر حاجي ! پيداست من و تو آبمان توي يك جوق نمي رود. توي همين مجلس خواستگاري پاي دو كلام حرف حساب كه وسط بيايد كارمان به گيس و گيس كشي مي افتد .

*هر بار يكي از اين خاله خانباجي ها يا شازده داماد هاي سنتي به تورم مي خورد ياد نامه نيما يوشج مي افتم .آنجا كه براي عاليه مي نويسد : ناچار بايد بنويسم : وقتي داماد زياده از حد مسلمان، عروسش را نديده از ميان دختر هاي حرم انتخاب مي كند ، چشم هايش را مي بندد ، مثل عروس در پستو ها مخفي مي شود ، پي در پي از پشت درها و پرده ها كه تو در تو واقع شده اند برايش خبر مي آورند.زن ها در عين اينكه از عروس غيبي وصف مي كنند ، و داماد را به وجد مي آورند ، شبيه به اين است كه آن جناب را مثل ميمون مي رقصانند.